کد خبر: ۱۲۴۶۰
۱۱ دی ۱۴۰۴ - ۱۱:۰۰
تولد فرزند در چهلمین روز شهادت پدر

تولد فرزند در چهلمین روز شهادت پدر

سید حیدرحسینی شهید محله مهرآباد است. شهیدی که فرزندش را ندید. همسرش می‌گوید: چهل روز از خبر شهادت سید حیدر گذشته بود که دخترمان به دنیا آمد.

چرا انتخاب این سوژه و این شهید؟ شاید این پرسش برای شما هم پیش بیاید. شاید انتخاب شهیدی که فعالیت‌هایش به سال‌های قبل‌از انقلاب متمرکز شده، بیشتر مناسب بهمن ماه باشد تا فصل آخر سال.

اما سید‌حیدر حسینی که جریان کوتاه زندگی اش را از زبان همسر و برادرش سید محمد حسینی که با همسر او ازدواج کرده است، می‌خوانید، گفتنی‌هایش آن اندازه هست که در همه فصل‌ها خواندن داشته باشد. سید حیدرحسینی سال ۱۳۳۹ در پیشوای ورامین به دنیا آمد. خانواده سیدحیدر که اصالتی خراسانی دارند به‌دلیل شغل پدر مجبور به سکونت اجباری در این منطقه می‌شوند.

پدر سیدحیدر به‌عنوان کشاورز بر روی زمین اربابی کار می‌کرد. با‌وجود سن کم و کوچکی جثه با پدر همراه می‌شد. ما خانواده پر‌جمعیتی بودیم و درآمد کشاورزی، کفاف هزینه خانواده را نمی‌داد. سید‌حیدر که خیلی روی خانواده تعصب داشت، با پدر سرِ زمین می‌رفت و از طلوع آفتاب تا اذان شب کار می‌کرد. گاهی آن‌قدر خسته می‌شد که قبل‌از خوردن شام به خواب می‌رفت. کار سخت مزرعه، دست‌های حیدر را پر از تاول کرده بود.

 

رعیت بی زمین چرا؟

هروقت که فرصت می‌کرد، به زیارت شاه عبدالعظیم (ع) می‌رفت. شاید از تأثیر نشستن پای منبر علما بود که با موضوعاتی، چون بی‌عدالتی، ظلم، فقر و... آشنا شد. سیدحیدر همیشه از پدرم می‌پرسید: چرا ارباب باید این همه زمین داشته باشد و این همه رعیت بی‌زمین باشند؟ پدرم سعی می‌کرد یک‌جوری موضوع را خاتمه بدهد، اما او قانع نمی‌شد و می‌گفت: هیچ‌کس با پول حلال به این همه ثروت نمی‌رسد. اگر ارباب یا پدرش دزدی نمی‌کردند و مال رعیت را نمی‌خوردند، این همه ثروت نداشتند.

 پدرم بار‌ها او را نصیحت می‌کرد و می‌گفت: اگر ارباب، موضوع را بفهمد، ما را اذیت خواهد کرد. اما سید‌حیدر توجهی به این حرف‌ها نداشت؛ حتی یک‌بار که مشاور ارباب سعی داشت حساب و کتاب‌ها را دست‌کاری کرده و پول ما را بخورد، سید‌حیدر به او اعتراض کرده و او و ارباب را به دزد‌بودن متهم کرد. مشاور با ناراحتی بلند شد تا او را که هنوز کودکی ۱۰ ساله بود، بزند. سیدحیدر بدون آنکه بترسد، بلندشد و روبه‌روی او ایستاد. مشاور ارباب که دلخور شده بود، با ناراحتی بیرون رفت. مشاور بعد‌ها به پدرم گفته بود: این پسر خیلی نترس و شجاع است. مطمئن باش که با مرگ طبیعی نخواهد مرد.

تولد فرزند در چهلمین روز شهادت پدر

 

شروع اعتراض از روستا

فعالیت‌های اصلی سید خیلی پیش‌تر از انقلاب شروع شد؛ حیدر تعدادی از نوجوانان محله را با خود همراه کرد و به پخش اعلامیه و شعارنویسی در روستا و روستا‌های اطراف مشغول شد. او به‌همراه نوجوان‌های هم‌سن‌وسالش برای شرکت در تظاهرات به ورامین و تهران می‌رفت و بعد‌از آمدن به روستا آخرین وقایع، درگیری‌ها و‌... را برای اهالی روستا تعریف می‌کرد و از آنها می‌خواست که علیه نظام شاه قیام کنند.

 

ایستادگی مقابل شعبه نفت

من دوسال از سیدحیدر کوچک‌تر بودم و گاهی برای رفتن به راهپیمایی با او همراه می‌شدم. یک روز از مقابل شعبه نفت رد می‌شدیم. افراد زیادی منتظر گرفتن نفت بودند، اما رئیس شعبه به بهانه نبود نفت، مغازه را بسته بود. در همین حال چند مامور ساواک سررسیدند و اعلام کردند که مردم متفرق شوند، اما آنها اعتراض‌کنان ایستاده بودند.

 ناگهان گاردی‌ها شروع به تیر‌اندازی کردند و اخطار دادند که اگر مردم متفرق نشوند، همه را تیرباران خواهند کرد. در این زمان سیدحیدر مشت‌هایش را گره کرده و شروع کرد به شعاردادن: مرگ‌بر ساواکی جیره‌خور اجنبی. به‌دنبال او مردم مشت‌ها را گره کرده و به‌طرف ساواکی‌ها حرکت کردند. آنها نیز که اوضاع را نامساعد دیدند، از محل متواری شدند. رئیس شعبه نفت هم که ترسیده بود، با عجله درِ مغازه را باز کرد و به توزیع نفت مشغول شد.

روزی که ارتش، وفاداری خود را به انقلاب اعلام کرده بود، حیدر یک دسته‌گل خرید و بر روی لوله تفنگ سرباز‌ها قرار داد و پوستر‌های این واقعه را به روستا آورد و بین اهالی توزیع کرد.

 

انتظار داشتم منتظر به‌دنیا‌آمدن فرزندمان باشد. گفت که ناگزیر است و رفت

حضور فعال در خط مقدم

بعد‌از پیروزی انقلاب، سید‌حیدر با پیوستن به پایگاه بسیج، آموزش‌های نظامی را آموخت تا همراه تعدادی از نوجوانان انقلابی حفاظت از روستا و منافع آن را به عهده بگیرد.

فعالیت‌های انقلابی او به همین شکل ادامه داشته تا آغاز جنگ. جنگ تحمیلی که آغاز شد، سیدحیدر بلافاصله برای شرکت در جبهه ثبت‌نام کرد، اما به‌دلیل مخالفت برخی اقوام و حضور برادر بزرگ‌ترم در جبهه، او مجبور شد صبر کند و با‌وجودی که همسرش باردار بود، طاقت نیاورد و راهی جبهه شد. هر‌وقت به مرخصی می‌آمد، بیشتر از یک شب نمی‌ماند و بلافاصله بر‌می‌گشت.

در ادامه همسر شهید با‌اشاره‌به خاطره آخرین وداع حیدر می‌گوید: انتظار داشتم منتظر به‌دنیا‌آمدن فرزندمان باشد. این را با دلخوری به خودش هم گفتم. نگاهی به من کرد و قسم خورد که ناگزیر است و بعد هم سفارش کرد «اگر فرزندمان، پسر بود، نامش را «علی» بگذار و اگر دختر بود، خودت نامش را انتخاب کن.» بعد ما را به خدا سپرد و رفت. خیلی نگذشت که خبر شهادتش را آوردند؛ دخترم چهل‌روز بعداز شهادت پدرش به دنیا آمد.

 

چهره آرام و نورانی شهید

برادر شهید در پایان بااشاره‌به این موضوع که شهید با اصابت گلوله به پشت سر به شهادت رسیده بود، می‌گوید: به گفته یکی از هم‌رزمانش شهید سیدحیدر درحالی‌که تن‌به‌تن با سربازان عراقی درگیر شده‌بود، یکی از سربازان دشمن از پشت سر، او را هدف گلوله قرار داده و به شهادت می‌رساند. خیلی‌ها از دورونزدیک برای تشییع جنازه آمده بودند و با شکوه خاصی جنازه را به امامزاده جعفر (ع) پیشوا برده و در آنجا دفن کردند.

 

* این گزارش در شماره ۱۳۹ شهرآرا محله منطقه ۵ مورخ ۱۱ اسفندماه سال ۱۳۹۳ منتشر شده است.

کلمات کلیدی
آوا و نمــــــای شهر
03:04
03:44